السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

303

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

پيامبر بود و مامون على الظاهر مسلمان است و من وصى و جانشين يوسف بشمار مىآيم . با اين حال يوسف به عزيز مصر گفت : « مرا بر خزانه‌هاى اين سرزمينت بگمار كه نگهبان و دانايم » و من نيز ولى عهد مامون شده‌ام . « 1 » امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : هنگامى كه يوسف در زندان بود از غذايش كه نان خالى و خشك بود به خداوند شكوه نمود و از خداوند خورشى را در خواست نمود . ديرى نگذشت كه ظرفى براى او فراهم شد و يوسف نان‌هاى خشك را در آن آب و نمك فرو مىبرد و مىخورد « 2 » . ابن عباس گويد : يوسف سه سال در منزل عزيز مصر بود تا آنكه زليخا عاشق او شد . از آن هنگام يوسف هفت سال به زليخا نگاه نكرد و همواره سر به زير بود تا اينكه روزى زليخا به او گفت : سرت را بالا بياور و به من نگاه كن . يوسف گفت : مىترسم كه با اين گناه بينايىام را از دست بدهم . زليخا عشوه گرانه گفت : چشمان بسيار زيبايى دارى . يوسف گفت : نخستين چيزى كه در قبر از ميان مىرود و بر روى گونه‌ام مىافتد چشمانم است . زليخا دوباره گفت : بوى خوشى دارى . يوسف نيز پرهيزگارانه گفت : اگر سه روز پس از مرگم مرا ببويى بويى بسيار متعفّن به مشامت خواهد رسيد و از من خواهى گريخت . زليخا گفت : چرا نزديكم نمىآيى ؟ گفت : مىخواهم به خداوند نزديك شوم . همسر عزيز مصر با شيطنت گفت : بسترى از حرير و زنى زيبا در انتظار توست ، يوسف گفت : بيم آن دارم كه بهره بهشتىام را از دست بدهم . زليخا خشمگينانه گفت : تو را به دست شكنجه‌گران خواهم سپرد ولى يوسف با تقوايى استوار گفت : خداوند مرا كفايت خواهد كرد . « 3 » ابو حمزه ثمالى گويد : روز جمعه‌اى نماز صبح را همراه امام سجاد عليه السّلام خواندم . آنگاه حضرت به كنيز خود سكينه فرمودند : هر گدايى كه بر در خانه آمد غذايى به او بده و من از آن حضرت پرسيدم شايد برخى از گدايان كه

--> ( 1 ) . بحار الانوار ج 12 ص 267 . ( 2 ) . همان مصدر . ( 3 ) . همان مصدر .